تبليغاتX
خواب

خواب

عاشق ترین هستم....

نامه ای برای برادری که دوست خطابش میکنم.....

 

عصیانمان بر باد است....

عصیانگری پیشه درویشی مان است....

کلاه ها را به هوا پرتاب کرده ایم و هورا سر کشیده ایم....

انگار بنده ایم و قهرمانمان را یافته ایم....

ولی کلاه ها را با دست خود برداشته ایم از سر خود....

ما از خود کلاهبرداری کرده ایم...!!!!

آنقدر دلم میخواهد از این زندگی نکبتی بیام بیرون که حد ندارد.........

تو که رفته ای چرا اینگونه فریاد برمی آوری....

تمام ترنم باران نگاهت هنوز روی انگشتانم تر مانده است....

بیش که از تو دورم و تو نزدیکتر به من از من به تو....

طاقت را برای مرد ساخته اند و غصه را برای دلش....

و عشق.....

اما برای او نه عقل است نه دل....

بلکه جان میدهد آذوقه زنده بودنش است....

تو که عاشق بودی...

عاشق هستی....

و عاشق خواهی ماند....

چرا که تو اینچنین آزرده ای از همه حاشیه ات.....!

مگر نه که رفتی که حاشیه ها را هم باد ببرد....!

مگر نه که رفتی غصه را برای ما نهادی...!

مگر نه رفتی که همه خوبی از تو باشد....!

چند روز است ناخوش احوالم....

امروز خواندم و گریستم به خودم....

حتی از خانه هم نمیتوانم بیرون بروم.....

همان تشکی را میخوابم که مادر برایم از پشم گوسپند و همان بالشت پر مرغ و همان پتوی 6000 تومنی....

تو بگو برای یک تخلیه آنچه دکتران به من میدهند به زور میروم راه را ....

خودت که میانه ام را با دکتر ها میدانی.....!

دلم را نشکستی که اگر میشکستی بهتر بود....

دلم را فشردی....

آنچنان غم را سپردی به تنم که هیچ حتی نمیتوان گفت....

شاید گاهی از من ایراد است که تماس نمیگیرم....

که تو اینچنان سرکش فریادت گوش فلکم را کر کند...

خدا را میگویم برایت فردا ستاره گان را برقصاند....

تو بنگر همان خوشه پروین را که من هم همان را میبینم....

خرده عقاید مذهبی این دوستان ریش به دست یا چارقد به پا را به خود نگیر....

هیاتی ست جمعشان و حرف ها میان است از ترویجشان....

نه به دین نه به خدا بلکه به بتی از چشمان کورشان....

راستی بودا چگونه است....

هنوز دور و برش پر است از شیرینیهای رنگارنگ و گلهای بنفش و صورتی ....

هنوز میخندد و دستانش زیباست....

هنوز نه به تو نه به او به ناکجا چشم دوخته است....

و هنوز از تو چند وجب بالاتر است و تو سرت را باید بالا بگیری تا ببینیش....

هوای دوستان جاپنی ات چطور....

هنوز کم میخورند و بسیار فکر اقتصاد جیبشان هستند....

هنوز ادب را اولویت و خدا را دوم قرار میدهند....

آه نوید که چه دوریم از همه خزعبلات این دنیا....

و چه نزدیکیم به شیرینیهایش....

تو پیش هر چه آدمی....

و من.....افسوس که نمیتوانم بیایم....

تو حد ممکن نزدیک باش....

به دل که هستی و به دیده روان....

به جان باش که جانمان تهی از هم نیست....

غصه هایت برای هر چه کلاغ بی پاسبان....

شاد باش و شاد کام....

برادر ناخوش احوالت...

زیاده قربانت..........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 0:29  توسط صالح  | 

دوختور جماعت آکبندش خوبه.......

دوست دکتر من سواد نداره
آدرس سرچشمه جنب داروخانه علوی....

میگن قدیمیا که همشون میگن بعضی از جدیدا هم مخشون مثل قدیمیا تعطیله اونا هم میگن.
دکتر گرمچی آخر دندون پزشکه...
دانشگاه ملی رفته و کارش حرف نداره بری پیشش کیف میکنی....
رفتم پیشش ببین من چقدر بی فکرم....
دندونمو سرپایی پر کرد و اومدم سال دیگه شکست رفتم گفت خوب باز پرش میکنم.
گفتم دکتر جان من ۳۰ هزار تومن ناقابل دادم باز باید بدم ..
گفت بعله گفتم شما خوب کار نکردین که شکسته گفت عمرش همینه از ۱ سال تا ۵ سال...
حالا برای شما همون سال اول شکسته ....
آهان....

از مطب در اومدم راه افتادم....

اتفاقی شب تو کافه بودم با آقای محترمی آشنا شدم که ظاهرش بد خلق میزد....
گفتن دندون پزشکن منم فردا رفتم و همینجوری چند روزیه دارم میرم دو سه تا دندون دیگه هم خرده کاری داشتن که دارن روش کار میکنن...
کارش خوبه هم حوصله داره هم باسلیقه هم بهداشتی هم وقت میذاره خوب درست میکنه...
محیط آرام بخشی هم درست کرده....
درو دیوار صورتی کدر و سپید یخچالی....
تا میری تو مطب روحیه ات عوض میشه....
آروم میشی تازه باد خنکی هم میاد و خیلی کیف میده مثل بهشته ما که نرفتیم بهشت ولی تا تعریف کردن اینجوری بوده....!
دکتر من باسواده....
آدرس سیمتری همون ساختمون دکتر مهاجری پدر ........
دکتر اشکان مهاجری عزیز...
مثل خودم دستش تو خوردنی جات خوبه که تپل مپله....
مردم میگن دکترای قدیم سوادشون به روز نیست...
میگن بریم پیش دکترای جدید میگن بی تجربه ان....
بابا جون تجربه چیه....
این دکتر جدیدا همشون علمشون به روز و جدیده....
کارشون هم حرف نداره......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 4:36  توسط صالح  | 

تو.......

 

همه عکسهایت را جمع کرده ام

اگر روزی خواستی نشانت میدهم

شاید آنروز به من بخندی

شاید گریه کنی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 2:9  توسط صالح  | 

حاشیه های افکارم...

 

همه نگاه ام

به فردا

سپید است

و همه

حاشیه هایم سیاه..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 2:8  توسط صالح  | 

پوزیشن...

 

سیاه و سفیدی

کم رنگ

در هم میتنمت

پر  رنگ

رنگی رنگی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 2:7  توسط صالح  | 

عزیز دور از من......

برای روزهایی که میروند

تو گلایه نکن

شب هایی می آیند که تو

با من خواهی بود

به شادی

و با شیطنتی تازه

زیاده قربانت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 4:53  توسط صالح  | 

خواندنی تر از یاد...

 

عشق است که میچکد

باران بهانه است

تلخ است که میزند

تارم گلایه است

                          

                        شعری در خرداد ۸۹

              قصه ها را هنوز میبافم نمیدانم کی تمام میشود این جاجیم بهانه هایم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 3:10  توسط صالح  | 

رنگ بی رنگی قلب من و تو...

 

دل سپید است سپید

لحظه ها میسازد

ثانیه ها میبارد

مثل برفی موزون

دل سپید است سپید

یاد ها میریزد

نازها میکاود

مثل یک شاخه رز

دل سپید است سپید

مثل یک خنده ناب

مثل خندیدن هایت

دل سپید است سپید......


باور میکنم که تو و من ما شده ایم عجیب.......

                                                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 3:0  توسط صالح  | 

عشق در شعر....

 

چه بر این دل بی تاب من امشب جاری ست

نفس ات

بوی تن عریانت

 و دل بی تابت

من و تنهایی و آسمان رنگی شده باورها

تو و خندیدن و دل بردن و هوش از سر من

و من وتکه ای از قلب خدا پیش دلم

و نگاه آلوده به عشق تو و باور شدن رویا ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 2:54  توسط صالح 

 

آنقدر در پیچ و تاب قدم زیبایت

به خیابان

به هوا

به چمن

خیره شدم

که سرم باد و هوا آمده

 شده ام هوائیت

 

آنقدر فشار این ندیدن ها

این دور بودن ها

زده بر سر و مغزم

شده ام دیوانه

 

گاهی که تو را میبینم

تا اشک چشمانت نیاید

نمیفهمم که چرا

این همه من بد خلقم

 

من تو را رنجاندم

خودم از خود رنجید

شده ام پر از اندوه و صدا

پر از این صدای بغض

 

همیشه در بالاترین نگاه زندگیم تو هستی که امیدم به زندگی را جریان میدهد شاپری...

اگه من مثل درختها ایستادم ریشه هام تو دستهای تو محکمه
رگهام از تو خون میگیره شب و روز من رو با اسم تو میشناسن همه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 3:26  توسط صالح  |