نامه ای برای برادری که دوست خطابش میکنم.....
عصیانمان بر باد است....
عصیانگری پیشه درویشی مان است....
کلاه ها را به هوا پرتاب کرده ایم و هورا سر کشیده ایم....
انگار بنده ایم و قهرمانمان را یافته ایم....
ولی کلاه ها را با دست خود برداشته ایم از سر خود....
ما از خود کلاهبرداری کرده ایم...!!!!
آنقدر دلم میخواهد از این زندگی نکبتی بیام بیرون که حد ندارد.........
تو که رفته ای چرا اینگونه فریاد برمی آوری....
تمام ترنم باران نگاهت هنوز روی انگشتانم تر مانده است....
بیش که از تو دورم و تو نزدیکتر به من از من به تو....
طاقت را برای مرد ساخته اند و غصه را برای دلش....
و عشق.....
اما برای او نه عقل است نه دل....
بلکه جان میدهد آذوقه زنده بودنش است....
تو که عاشق بودی...
عاشق هستی....
و عاشق خواهی ماند....
چرا که تو اینچنین آزرده ای از همه حاشیه ات.....!
مگر نه که رفتی که حاشیه ها را هم باد ببرد....!
مگر نه که رفتی غصه را برای ما نهادی...!
مگر نه رفتی که همه خوبی از تو باشد....!
چند روز است ناخوش احوالم....
امروز خواندم و گریستم به خودم....
حتی از خانه هم نمیتوانم بیرون بروم.....
همان تشکی را میخوابم که مادر برایم از پشم گوسپند و همان بالشت پر مرغ و همان پتوی 6000 تومنی....
تو بگو برای یک تخلیه آنچه دکتران به من میدهند به زور میروم راه را ....
خودت که میانه ام را با دکتر ها میدانی.....!
دلم را نشکستی که اگر میشکستی بهتر بود....
دلم را فشردی....
آنچنان غم را سپردی به تنم که هیچ حتی نمیتوان گفت....
شاید گاهی از من ایراد است که تماس نمیگیرم....
که تو اینچنان سرکش فریادت گوش فلکم را کر کند...
خدا را میگویم برایت فردا ستاره گان را برقصاند....
تو بنگر همان خوشه پروین را که من هم همان را میبینم....
خرده عقاید مذهبی این دوستان ریش به دست یا چارقد به پا را به خود نگیر....
هیاتی ست جمعشان و حرف ها میان است از ترویجشان....
نه به دین نه به خدا بلکه به بتی از چشمان کورشان....
راستی بودا چگونه است....
هنوز دور و برش پر است از شیرینیهای رنگارنگ و گلهای بنفش و صورتی ....
هنوز میخندد و دستانش زیباست....
هنوز نه به تو نه به او به ناکجا چشم دوخته است....
و هنوز از تو چند وجب بالاتر است و تو سرت را باید بالا بگیری تا ببینیش....
هوای دوستان جاپنی ات چطور....
هنوز کم میخورند و بسیار فکر اقتصاد جیبشان هستند....
هنوز ادب را اولویت و خدا را دوم قرار میدهند....
آه نوید که چه دوریم از همه خزعبلات این دنیا....
و چه نزدیکیم به شیرینیهایش....
تو پیش هر چه آدمی....
و من.....افسوس که نمیتوانم بیایم....
تو حد ممکن نزدیک باش....
به دل که هستی و به دیده روان....
به جان باش که جانمان تهی از هم نیست....
غصه هایت برای هر چه کلاغ بی پاسبان....
شاد باش و شاد کام....
برادر ناخوش احوالت...
زیاده قربانت..........
